سیاوش اسفندیاری عضویت از چهارشنبه 10 شهريور 1389بـگـذار تـا بمیرم و تنها نبینمت تنها به روی سـینه صحرا نبینمت امشب بیا که بوسه زنم بر گلوی تو شـاید بـمیرم از غـم و فردا نبینمت میـترسم از نگاه به گودال آن طرف دارم دعـا بـه زیـر لب آنجا نبینمت غم‌نیست‌گرچه بر بدنم کعب‌نی خورد مـن نـذر کرده ام که به نیها نبینمت امشب برای من تو دعاکن که‌شام بعد بـی سـر بـه روی دامن زهرا نبینمت